۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

یک ظهر آفتابی


کفشم را درآوردم و پاهایم را در حوض انداختم.خنکی آب تک تک سلول های داغ کرده و از کار افتاده ام را زنده میکرد.هندوانه و سیب ها روی آب قل میخوردند و ماهی ها برای برنخوردن به آنها راهشان را کج میکردند.

سمت چپم عزیز روی تخت چوبی،زیر درخت توت نشسته بود و خیار ها را درون ماست رنده میکرد.سرعت رنده کردنش خیلی کم شده بود.دستانش توان فشارهای طولانی مدت را نداشت.پاهایم را از آب بیرون آوردم و رفتم روی تخت، روبروی عزیز نشستم.رنده و خیارها را از دستش گرفتم و شروع کردم به انجام کار ناتمامش.

عزیز نگاهم کرد و گفت:"خودم رنده میکردم مادرجون" خندان نگاهش کردم و گفتم :" بیخیال عزیز،اگه به سرعت شماست که تا فردا صبح هم تموم نمیشه! میخوای مهموناتو گشنه بفرستی خونشون؟" میخندد و سرش را تکان می دهد و میگوید :" جوونیتو به رخ من نکش سلما خانوم.یه روزه شصت سال از عمرت میگذره و نمیفهمی کی شدی یه پیرِ عصا به دست!" میخندید ولی ته چهره اش غم داشت.فهمیدم باز هم دلش هوای باباحاجی را کرده است.از آن روزهایی بود که ذره ذره اش یاد باباحاجی و دورهمی هایمان می افتاد.

آفتاب ظهر گرم تر میشد و هنوز مهمان ها نیامده بودند.قرار بود همه ی خاله ها و دایی ها برای ناهار اینجا باشند.عزیز دعوتشان کرده بود.صددفعه گفته بودیم وقتی توان غذا درست کردن نداری خودت را خسته نکن،نمیخواهد مهمان دعوت کنی! ولی گوشش بدهکار نبود.میگفت " با دیدن بچه ها و نوه هام زنده میشم،روحم تازه میشه مادرجون" این بود که مامان دیشب مرا فرستاد تا به کمک عزیز بیایم.همه ی غذاها را به دستور عزیز پخته بودم و بوی خوش قورمه سبزی و فسنجون در حیاط پیچیده بود.

عزیز چشم هایش را بسته بود و آرام نفس میکشید.صدای تق تق در آمد...

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵

    هیرو یعنی قهرمان

    میخوام یه داستانی تعریف کنم.

    سال ها پیش یه مردی به اسم هیرو یه جای دور،تو یه کشور دیگه زندگی میکرد.ولی توی اون کشور جنگ شد.اون یه مرد با کلی ثروت در کشورش بود اما مجبور شد برای نجات خانوادش از شعله های آتش جنگ از کشور خودش به یه کشور دیگه بره.و اینطوری هیرویِ داستان ما یه شبه صفر شد و دیگه ثروتی نداشت! ببخشید ببخشید اشتباه کردم اون صفر نشد! آخه اون هیروئه.هیرویِ داستان! بله.اون توی یه کارخونه چوب شروع به کار کرد.خیلی سخت کار میکرد.هیرو آدم زرنگی بود.توی کار جدیدش خیلی موفق شده بود و تونست یه خونه ی خوب بسازه.

    بعدش پسرش اومد.یه هیرویِ جدید.اونم تلاش کرد.کار رو گسترش داد.کارش خوب بود.بچه هاش رو خوب تربیت میکرد. خونه سابق رو بزرگ تر کرد. چندتا اتاق به اتاقای قدیمی اضافه کرد.

    بعدش پسرش اومد.حالا دیگه هیرویِ داستان ما پسرِ جدیده.اما الان دیگه دنیا جدیدتر شده.هیروی جدیدِ داستان ما مدیریت و مهندسی و کار دفتری رو تجربه کرد.بله بگو.چشم قربان بگو.سرتو بنداز پایین.کوتاه بیاه.خوش باش.غمگین باش.

    یه روز دور از اینجا.جایی بین دل و دنیا هیرو یه همراهی پیدا کرد.

    همراه گفت:سلام

    هیرو گفت:سلام

    همراه گفت:چطوری؟

    هیرو گفت:خیلی ممنون.خوبم.شما چطورید؟

    همراه گفت:چرا اینجوری حرف میزنی؟

    +چطور؟

    -مثل یه ماشین حرف میزنی

    +یعنی چی؟

    -صبرکن کجا میری؟

    +من نمیتونم بایستم.اگر بایستم میمیرم

    -میمیری؟

    +دارم مسابقه میدم

    -چه مسابقه ای؟

    +نمیدونم

    -نمیدونی،پس چرا میدوی؟!

    +چون همه دارن میدون منم دارم میدوم

    -چرا اینا میدون؟کسی وایسه تا ازش بپرسیم.

    +چی؟چرا؟

    -فراموشش کن.چه فرقی میکنه مسابقه چی باشه تا وقتی که پیروزی.مطمئنم شما که اینطوری میدوی همیشه پیروزی.نه؟ دوم؟

    +نه

    -سوم چی؟

    +نه

    -چهارم؟پنجم؟ششم؟هفتم؟هشتم؟....نهم؟

    +نه نه

    -آها.پس یعنی یه چیزی تو مایه های متوسط هستی.یه شماره ی متوسط.نه اول نه آخر.یه آدم متوسط

    +آره من یه آدم معمولی هستم

    -پس به متوسط بودنت افتخار میکنی...میشه یه چیزی بگم؟...فکر نکنم شما عادی باشی.وقتی باهاتم احساس خاصی بهم دست میده.فکر کن چقدر خاصی.تا حالا کسی مثل تورو ندیده بودم.فکر نمیکنی خاصی؟

    +ببخشید بازم شماره اشتباه رو گفتی.

    -چی؟تا حالا کسی بهت نگفته بود چقدر خاصی؟


    با شنیدن این حرفا هیرو یه چیزی یادش اومد


    هیرو گفت:یکی بود که میگفت من آدم خاصی هستم

    -درسته.کی بود؟

    +یه مار بود

    -یه مار؟

    +آره.وراجی میکرد.که تو فوق العاده ای و مثل الماسی.دغل باز عوضی

    -اسمش رو میدونی؟

    +اسمش...بچگی بود.بچگیِ من.

    -بچگی؟یعنی چی؟

    +بچگی مثل یه مار سمی بود.توی باغ میخزید.پشت شاخ و برگا.سرشو بلند کرد و آماده حمله شد.اما من محکم گرفتمش و وقتی بزرگ شدم اونو کشتم.روی زمین لهش کردم.پامو گذاشتم روی گردنش و محکم فشار دادم.بچگی مُرد.حالا دیگه کسی نمیگه که من خاصم.حالا دیگه با آرامش زندگیمو میکنم.قدم بزن.وایسا.لبخند بزن.عادی باش.

    -این چه کاریه.داری اشتباه میکنی.خودت مسابقه ات رو انتخاب کن.بعد ببین اول میشی یا نه.به راحتی اول میشی.تضمین میکنم.هی وایسا

    +نه من نمی ایستم

    -خودتو ببین.خودتو بشناس.یه روز همه ی دنیا درکت میکنن.چشماتو باز کن.

    +من چشمامو باز نمیکنم.نمی ایستم.همینجوری میدوم و میدوم و همراه بقیه میدوم.عادی میشم.متوسط.کار.وایسا.بشین.لبخند بزن.

    اینجوری هیروی داستان ما توی کل زندگیش یکنواخت میدوه.و در نهایت یک روزی میمیره.


    داستان تموم شد.آخرش بد تموم شد؟داستانه دیگه.ولی خیالی نیست.آخرِ داستانِ خودمونو عوض میکنیم.


    +با اندکی دخل و تصرف از فیلم تماشا.

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴
    نویسندگان