۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تکه های خیال» ثبت شده است

/ دیالوگ طور/

Image result for ‫نقاشی ترسناک‬‎


+ چی گفت بهت؟

- حقیقتو، اینکه هیولایی!

+ هیولاها هم میتونن دوست داشته باشن یا دوست داشته بشن!

- اصلا مگه هیولاها عاشق هم میشن؟!

+ پس فکر کنم من هیولا نیستم!

- من فکر میکنم تو عاشق نیستی...

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵

    تاریخ از دستمون در رفته!

    اوشون+ امروز چندمیم؟

    من- نمیدونم
    + امروز تولدمه ها
    - :|
    + تولدمه تولدمه
    - ...
    + دارم بهت میگم امروز تولدمه!
    - ...
    + هوی با تو اَما
    - بندری برم برات؟ :|
    + ...
    - ...
    + ...
    - هِی
    + هومممم
    - سی و یکمه، سی اُ یک اُم
    + ؟
    - تولدت!
    • سیمپل
    • شنبه ۲۰ شهریور ۹۵

    معلوم نبود بیمارستانه یا تیمارستان!

    از پشت بوم بیمارستان یه طناب وصل کرده بود و بعد خودشو بسته بود به طناب و از دیوار ساختمونِ بیمارستان پایین میومد و خودشو هل میداد و میخندید! چند نفرم از بالای پشت بومِ بیمارستان جیغ میزدن که میوفتی! رسید به پنجره اتاق من، با پاش کوبید تو پنجره، رفتم بازش کردم خودشو انداخت تو و طنابو باز کرد و شروع کرد به قد کشیدن! لباس بیمارستان تنش بود. با پام یه لگد زدم تو پاش و گفتم تو دیگه کی هستی؟ یکی زد تو پیشونیم و گفت به تو چه! یکی زدم تو بازوش گفتم مثل تارزان پریدی تو اتاقم حالا میگی به تو چه؟ جلوی موهامو کشید و گفت بیمارستان که مال بابات نیست! بعدشم از اتاق رفت بیرون...
    • سیمپل
    • جمعه ۵ شهریور ۹۵

    ساعت سه

    سر ساعت کلاس توافقمون نمیشه

    میگم " اصلا سه خوبه؟"

    میخنده و میگه " سه نه! ساعت سه برای هرکاری یا خیلی زوده یا خیلی دیر" !!!

    • سیمپل
    • يكشنبه ۳۱ مرداد ۹۵
    نویسندگان