۳۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

#الکی طور

قلب من که پرنده نیست

پس چرا پر میکشه سمتِ تو؟!

    • سیمپل
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    قشنگ ترین صحنه ای که از یه فیلم دیدم...

    دیروز قشنگ ترین صحنه ی احساسی رو تو این سکانس دیدم...اینکه نویسنده بتونه بدون ذره ای لمس و بوسه یه صحنه احساسی قشنگ خلق کنه یه معجزس که هر نویسنده ای از پسش بر نمیاد...

    pure love 2016 [ عشق پاک ]  => که دیدنش شدیدا توصیه میشه :))

    • سیمپل
    • سه شنبه ۲۳ شهریور ۹۵

    از جمله خاطرات فراموش نشدنی :)))))

    عروسی بودم، الان رسیدم خونه.با موتور برگشتم، ۴ نفری رو یه موتور :)) خعــلـــی حال داد :)))

    • سیمپل
    • سه شنبه ۲۳ شهریور ۹۵

    اصلا دلیل اصلیِ دیدنِ این فیلم ترجمه ی مترجمش بود!

    با این تیکه ی آخرِ فیلم که دیگه پوکیدم از خنده وجدانن! :دی

    • سیمپل
    • شنبه ۲۰ شهریور ۹۵

    تاریخ از دستمون در رفته!

    اوشون+ امروز چندمیم؟

    من- نمیدونم
    + امروز تولدمه ها
    - :|
    + تولدمه تولدمه
    - ...
    + دارم بهت میگم امروز تولدمه!
    - ...
    + هوی با تو اَما
    - بندری برم برات؟ :|
    + ...
    - ...
    + ...
    - هِی
    + هومممم
    - سی و یکمه، سی اُ یک اُم
    + ؟
    - تولدت!
    • سیمپل
    • شنبه ۲۰ شهریور ۹۵

    عادم غیر قابل تحملیه! خیلی زیاد!

    راستش من نمیخواستم این کارو کنم! معمولا از این کارا هم نمیکنم ولی دیگه واقعا احساس کردم که باید حرفمو بزنم!

    بدین سان جلوی جمع زل زدم تو چشماش و خیلی ریلکس گفتم " تو نرمال نیستی" و سکوت حضار و خشمِ در نی نی چشمانِ مخاطب! :| البته به همون خشمِ چشمی قناعت نکرد و حتی سعی در حفظِ ظاهر هم نداشت و دوباره پرخاشگریشو شروع کرد و من مطمئن شدم که حرفی که زدم خیلیم به جا و در موقعیت خوب و مناسبِ حالش بود واقعا!

    حالا که روم به روش باز شده هر چندوقت یکبار این جمله رو تکرار میکنم تا واقعا بفهمه که نرمال نیست.یه آدم نرمال 18 ساعت از 24 ساعت رو به غرغر و پرخاشگری و دعوا و بداخلاقی و گنددماغی و جنگِ اعصاب با بقیه نمیگذرونه! [ اون 6 ساعتِ باقی مونده رو خوابه، البته اگه توی خوابشم در حال غرغر باشه که هیعــچ!]

    • سیمپل
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    مغزم داره از دستش میترکه

    + وقتی با مویِ بلند خوش ندارم نمیدونم چه اصراری دارم که بزارم موهام بلند شه! :|

    + من الان یه بادکنکِ پر از جیغم که دارم سعی میکنم نترکم!

    + یه عادمیه که دارم سعی میکنم تحملش کنم، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی و بیشتر از خیلی با اعصاب و روح و روانم داره بازی میکنه! جوری که با هر کلمش نفسم میگیره! تضمین نمیکنم که تا چند روز دیگه نزنم دندوناشو تو دهنش خورد کنم.

    • سیمپل
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    همیشه هم دعوامون میشد!

    من و فاطی تو فیلما همیشه عاشق بدبخت بیچاره هایی که پیرهنِ کهنشون لای شلوارشون گیر کرده میشدیم و مری و زری عاشق اون کت شلواری هایِ کراواتیِ اتوکشیده!
    • سیمپل
    • پنجشنبه ۱۸ شهریور ۹۵

    کاکتوس کوچولو، لطفا مواظب خودت باش...

    من کلا وابستگی رودوست ندارم.

    بخاطر همین اون گلدونِ کوچیکِ کاکتوسِ دوست داشتنیمو که داشتم بهش وابسته میشدم رو دادم به یکی از دوستام!

    الان چندماهه ردش کردم رفته، ولی هنوزم بهش فکر میکنم! یعنی الان کاکتوسم در چه حاله؟ آب بهش میرسه؟ قدش بلندتر شده؟ جای گلدونش با یه گلدون بزرگتر عوض شده؟ آب وهواش خوبه؟ خوب ازش مراقبت میشه؟ اصلا...اصلا کاکتوسم زنده اس؟!!! :(


    • سیمپل
    • پنجشنبه ۱۸ شهریور ۹۵

    انشاهای بر باد رفته!

    اون وختا که راهنمایی بودم یه دبیر ادبیات داشتم که اولاش ازش خوشم میومد و دوستش داشتم ولی چندبار بین من و چند نفر دیگه فرق گذاشت و حق منو ضایع کرد دیگه ازش متنفر شدم! هنوزم منو میبینه بهم میخنده و حالمو میپرسه ولی من خیلی سرد جوابشو میدم و حد الامکان از جاهایی که باشه دوری میکنم! بگذریم. 

    ایشون یه دفتر حدودا 200 برگ داشت که انشای هرکی به دلش مینشست میگفت تا براش تو دفترش بنویسن بعنوان یادگاری. الحق که یه دفتر پر از متن های قشنگ بود. دفتر قدیمی ای بود و خیلی از اونایی که براش نوشته بودن فارغ التحصیل شده بودن حتی. منم چندتا از انشاهام رو تو دفترش نوشتم به درخواست خودش، منظورم از اون نوشته های خیلی خوب و قشنگه که حسابی دل خواننده رو میبره:)

    یادم نمیاد براش چی نوشتم ولی خیلی دلم میخواد بدونم قبلنا انشاهامو چطور مینوشتم، دفترای انشای راهنماییمو هم انداختم دور همون موقع ها که بعدا فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم! آخه چندتا داستان هم توش نوشته بودم که یکی از داستانا داستانِ غول چراغ جادو بود اسمش :)

    اگه که این همه دیدن چهره ی این دبیرِ محترمه برام غیرقابل تحمل نبود احتمالا میخواستم دفترشو بده تا نوشته هامو بخونم و یه تجدید خاطره کنم! ولی متاسفانه من اگه از یه آدمی بدم بیاد دیگه تا ابدالدهر نظرم بر نمیگرده!


    • سیمپل
    • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۹۵
    نویسندگان