۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

انسان نماها...

گرگی زار می گریست، نمیدانم کدام کلاغی به گوشش رسانده بود که انسانها شبیه تو هستند..

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۲۰ خرداد ۹۵

    بدین صورت در ماه مبارک رمضان سیر باشید!

    شما ابتدا چندتا بادکنک پر از غذا میکنید(جوری که از حلق بره پایین) بعد قبل اذان قورت میدین بادکنکا رو.هر وقت گشنتون شد چراغ قوه میگیرین رو شکمتون تا بادکنک بترکه و شما به همین راحتی سیر میشید.


    +پروژه سیرسازی درماه رمضان با کمک همکاران تموم شد.الان یه پروژه دیگه شروع کردیم.یه ماده ای اختراع کنیم که نیروی جاذبه روش اثر نداشته باشه و وقتی انسان میخوره بتونه پرواز کنه.


    تا اکتشافات بعدی خدا یار و نگه دارتان.

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۹۵

    لبخند بزن:)

    یکسری آدما هم هستن وقتی تو یه مکان عمومی یه بچه داره بهشون نگاه میکنهیا به بچه اخم میکنن یا با فیس و افاده روشونو میکنن یه طرف دیگه! همانا این مدل آدما موجودات غیرقابل درکی هستن برام!!! 

    بخدا کافیه بهش یه لبخند بزنی،اونوقت انقدر ذوق میکنه که نمیدونه چکار کنه!بعضیاشون وقتی با لبخند نگاشون میکنی دستپاچه میشن میخوان خودشونو قایم کنن،بعضیاشون با خنده نگات میکنن،بعضیا که یخورده پررو ترن حتی میان باهات حرف میزنن:) کلا موجودات انرژی بخشی هستن:)

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۱۲ خرداد ۹۵

    عین وقتی که آدم سیانور میخورد.ـ.

    قبل از آنکه تیشه بر ریشه اتان بزنند خودتان این کار را انجام دهیدـ.ـ

    حداقل اینجور دیگر یک جایتان نمیسوزد!

    • سیمپل
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    بعد امتحان شیرینی خورونه

    سر جلسه امتحان یه سوال حل میکردم سه چهارتا فحش طراح میدادم دوباره یکی حل میکردم و بعد سه چهارتا فحش باز....الی آخر!

    عزراییل(مراقب) فکر میکرد دارم دعا میخونم،گفت"عزیزم آرامش داشته باش و سوالات رو حل کن.ایشالا دعاهات مستجاب میشه و خوب میگیری" !!! :|

    گفتم بیا برو تا یه چیزیم بار تو نکردم سه در چهار عنتر:|


    +من خودم یه پاکت شیرینی بازیافتی ۱میگیرم شخصا میرم خدمت عمه ی طراح سوالا بعد از امتحانات.بالاخره باید یه حالی از عمشون بپرسیم دیگه خیلی زحمت دارن میکشن برای ما...


    ۱-شیرینی بازیافتی:از این شیرینی های نارگیلی سفیدرنگا که انگار اولش شیرینی واقعی بوده بعد شیرینیشو اومدن مکیدن تفاله هاش مونده بعد تفاله هاشو با تف چسبوندن به هم بعد روش شکر پاشیدن دارن به ملت میندازن...

    • سیمپل
    • سه شنبه ۴ خرداد ۹۵

    درس بسیار درس بسیار درس بسیار:/

    داشتم تو جزوه هام شناور میرفتم که یهو دیدم یه سوسک گنده کنارم داره پیاده روی میکنه خیلی ریلکس.بهم برخورد ینی آی بهم برخورد! ینی واقعا چطور تونست این هیبت و رزولوشن منو ندید بگیره؟ :| ‌کصافد احمق دراز سیاه سوخته مستطیلی سه در چهار :|

    منم برگه دفتر از وسط دریدم و به سوی سوسک عوضی یورش بردم.زیر کاغذ لهش کردم و انداختمش تو حیاط.تازه باید خدا رو شکر کنه که تا آخر عمرش از پنکه اتاقم آویزونش نکردم تا عبرتی بشه برای دیگر خزندگان و حشرات و بندپایان و عنکبوتیان! تا اون باشه هیبت و رزولوشن منو اول درنظر بگیره بعد از کنارم رد شه:|


    +‌اینا چرت و پلاهای شب قبل امتحانه ها:/

    • سیمپل
    • يكشنبه ۲ خرداد ۹۵

    ماجراهای من و معلم اول ابتدایی!

    یکی از عزراییلایی که یک متر اونورتر سمت چپم میشینه(منه خرشانس دقیقا به فاصله نیم متر جلوی میز مراقبم.عایا در خرشانس بودن من شکی است؟!) معلم اول و چهارم ابتداییمه.همسایه ی قدیمیمون.کسی که بعضی وقت ها از مدرسه تا خونه باهم پیاده میومدیم و کسی که تمام دوران ابتدایی براش نذری میبردم در خونشون!(در اینکه بعضی وقتا پسرش در رو باز میکرد و نذری رو میگرفت شک نکنین!پسره ی احمق حتی اسم منو نمیدونست و وقتی نذری رو میگرفت نمیپرسید مال کیه و فورا شترق درو میبست:| احمق کصافد دراز مستطیلی ایشالا نذری های که میخورد و به ننش نمیگفت مال ماست از گلوش پایین نره.البته الان که پایین رفته و کار از کار گذشته)

    خلاصه ایشون سراولین امتحان وقتی بنده رو دید یوهو برگشت گفت "فلاااااانی هستییییی؟" منم گفتم"آره فلااااااانی هستم" و پیش خودم گفتم حداقل یه احوالپرسی دستی باهام میکنه:-\ ولی دریغ!همینو گفت و رفت!

    بعد از اونجایی که دخترخاله ی مامان مدیر حوضه هست امشب برای مامان گفته بود خانم میم(همین معلمه) بهش گفته این ماتا چقدر بزرگ شده.چقدر تپل و خوشگل شده!

    حالا در بزرگ شدن و خوشگل شدن که نه شکیه و نه تردیدی بیچاره حرف حق رو زده:-D

    اون تپل شدن رو کجای روح و روانم بزارم من؟! اگه بخام جامه بدرم حق ندارم ینی؟! خو لامصب من تپلم؟! منکه تپل نیستم فقط رزولوشنم یکم بالاست.همین!!!


    +معلمای ابتدایی عزیزم واقعا صبروتحملشون بالا بود که منو تحمل کردن:-\ خداوکلیلی میگم! یه چیزی بودم که اصلا گفتن نداره! یه موجود ماورای خلقت.درحدی که مامان روزی ده هزار بار خدارو شکر میکنه که من زود بزرگ شدم:-\

    یعنی اکثر خرابکاریا و دعواهای مدرسه امون فکر کنم از من بود:-\


    +خداقوت به همه ی معلمای ابتدایی:-)

    • سیمپل
    • يكشنبه ۲ خرداد ۹۵

    یک پیش بینی نه چندان کوچیک:|

    سر امتحان ریاضی افکار و توهمات فرق میکنه.مثلا شرو ور لوژیست سر امتحان میشه:هله دان دان دان هله یه بازه یه بسته ،هله نامهربان فصل شیشومه فصل شیشومه!

    بعد سعی میکنی از محیط شرو ور لوژیست دور شی و به محیط امتحان رو بیاری،عینکتو جابجا میکنی،با انگشتای اشاره ات دو طرف مغزتو فشار میدی و سعی میکنی جلوی عزراییلایی که دوطرفت وایسادن ادای متفکرای دهه هفتاد به وقت چهاردهم مارس رو در بیاری اما همین که برای بار دوم نگاهت به سوال میفته میبینی ای داد از جدایی،اصلا ما فصل شیشومی نداریم،باید بریم سراغ فصل یک تا چهار خیر ندیده و دنبال جواب بگردیم!

    وقتی نگاه دوم با موفقیت پشت سر گذاشته شد دیگه حله،چون نگاه سوم جواب بله رو میده و شما جوابو پیدا کردی،اما جواب رفته گل بچینه و تا وقتی بیاد عزاییل میخاد برگتو بگیره ببره تصحیح کنه!

    اونجاست که روح از بدن جدا شده و شما با کلاس و فخر تمام میتونی پاشی بری خونتون کپه مرگتو بذاری و چهار ساعت خوابیدن در چهل و هشت ساعت رو جبران کنی!

    • سیمپل
    • يكشنبه ۲ خرداد ۹۵
    نویسندگان