۹ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

روزِ بد

امروز کلی دهنم سرویس شد! از ترس و استرس یخ زدم، یخِ یخ...

تیک عصبیم آروم نمیشد جوری که مجبور شدم دستمو بزارم رو پام تا اینقدر تکون نخوره!

امتحان زمین رو افتضاح دادم! در حد قبولی!

خودم کردم که لعنت بر خودم باد! :/

    • سیمپل
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

    ۱۷ سالگی سن عجیبیه!

    وقتی اشتباهی میکنی بهت میگن " تو دیگه بزرگ شدیا این کارا چیه!" و وقتیم سعی میکنی ادای آدم بزرگا و عاقلا رو در بیاری میگن " تو هنوز بچه ای نمیفهمی!"

    مثل اینکه یه بسته آدامس گرفتن جلوت و تو هم میگیریش ولی طرف دلش نمیاد ولش کنه! حالا این بسته آدامسه بین دو طرف در کشمکشه!

    • سیمپل
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    از اتاق فرمان اشاره میکنن " دقیقا خودِ تو "

    کدوم دانش آموز عاقلی پنج تا فصل رو معادل صدوسی صفحه  میزاره یه روز قبل از امتحان؟ اونم درس زیست؟

    که بعدشم مجبور شه قید خوندن فصل اخرو که پرنمره ترینه بزنه و به نمره قبولی رضایت بده!

    اینا نشانه های "در شرف دانشجو شدن" بودنه ها! من به خودم ایمان دارم :/

    • سیمپل
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    160

    ولی من هنوزم میگم مسواک و نمره تفاوتی ندارن! :\

    • سیمپل
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    159

    من بزرگ تر میشم و از یه چیز مطمئن تر! اینکه همه آدما احمقن.هرکس به یه نوعی...

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

    فقط میخواستم به آیندم فکر کنم!‌ به ۱۹ و ۲۹ و...و ۹۹ سالگیم!

    مهم نیست که چقدر بخوایم متفاوت عمل کنیم، این زندگی لعنتی مثل یه جریان آب پر قدرته که تو مسیرِ خودش حرکتت میده و تو هیچ حق انتخابی نداری! فقط باید با این مسیر تکراری و خسته کننده همراه بشی!

    من فقط از طوفان پرسیدم چرا ‌۹ سالگی و ۱۹ سالگی و ۲۹ سالگی و...و ۹۹ سالگیش همش مثل هم بوده و تفاوتی نداشته؟! ولی اون با بطری نوشابه کوبید تو کلم و گفت هنوز زوده به این چیزا فکر کنم! چرا نمیفهمه که منم میفهمم؟!

    • سیمپل
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

    کرانچی جانان!

    دبیر دینی درمورد ازدواج توضیح میداد و من به کرانچی ته یخچال فکر میکردم، اینکه قبل از اینکه برسم خونه کسی پیداش نکنه و دخلشو نیاره...

    • سیمپل
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵

    فلافل!

    منی که همیشه ساندویچ فلافلم رو تنها میخوردم و آبجی کوچیکه پشت در اتاقم گریه زاری راه مینداخت و یه ذره از اون فلافل رو میخواست و من قاه قاه بهش میخندیدم و نمیدادم، امروز یه تکه ی کوچیک از فلافلم رو بهش دادم، یه تیکه ی خیلی کوچیک، در حد نصف لقمه، و اون خوشحال تر از همیشه و با اون نگاه بچگونه ی قشنگش بهم نگاه میکرد...

    دلم به حال خودم سوخت، خیلی زیاد!

    فهمیدم آدما کم کم، ذره ذره و با کوچیک ترین چیزا بدجنس میشن...

    • سیمپل
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵

    سلام خانه و کاشانه!

    وی در حالیکه دفتر فیزیک روبرویش باز بود، با چشمان گرد و سرخ و دهان باز  به فرمول های کثیر حفظی مینگریست و دستانش را به قصدِ انتقام از نیوتون برای کشتن پشه ی روی مخ رونده به اطراف تکان میداد و صدای جیلینگ جیلینگ النگوی مادرش روی مغزش بود، به شاهکار ادبیِ " شکسپیر! اون مرد! من فقط یه بودن یا نبودن بهش گفتم و اون ازش یه شاهکار خلق کرد (گابلین ۲۰۱۶ ) " فکر میکرد...


    + یکماهه که اینجا پیدام نبود.دلم لک زده بود!

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵
    نویسندگان