بعدا میگم:

درس نمیخوندم ولی خسته میشدم! :)

    • سیمپل
    • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

    جعبه ی رازها !

    میزم دوتا کشوی قفل خور داره که تمام رازام توشه. اعم از دفتر خاطرات، برگه هایی که ساعت مطالعه ی روزانه ی ۳ سال اخیرم رو توشون ثبت کردم، تقویمی که توش اسم سلبریتی ها و آدم های واقعی و مجازی که از چهارم دبیرستان عاشقشون شدم و بعد عشقم فروکش کرد( :| ) رو توش به ترتیب نوشتم، دفتر نقد و نمره دهی به فیلمایی که چندسال اخیر دیدم و تعدادشون از موی سرم بیشتره، برگه هایی که توشون از احساساتِ منفیم نسبت به دوستام و آشناهام و حتی خانوادم نوشتم، سررسیدی که شامل احساسات پنهانیم که نمیخواستم درموردشون با کسی حرف بزنم یا توی شبکه های اجتماعی بزارم ولی واقعا نیاز داشتم یجوری از ذهنم بیرونشون کنم و مکتوبشون کردم میشه، پس اندازِ پولی که یکساله پنهانی جمع کردم و هروقت مامانم میگه پول داری؟ میگم من؟پول؟شیب؟بام؟ ، چوب های بستنی دوسال اخیرم که جمعشون کردم و ۴۰ عدد میباشد، کلکسیونِ استیکرایی که از دوران ابتدایی جمع کردم و عاشقشون میباشم، دفتر نقاشی عزیزم که هر وقت دلم برای رنگ بازی تنگ میشه یه گریزی بهش میزنم ( البته دور از چشم خانواده! ) ، دفتری که کلکسیونی با بیش از ۱۰۰ دستخط متفاوت از آدمای گذرا و موندگار زندگیمه،اون سکه ی نو ۲۰۰ تومنی که یه روز پیداش کردم و بعنوان خوش شانسیِ اون روزم نگهش داشتم، اون ۲۰۰۰ تومنی خشک و نویی که دایی عید ۹۷ بعنوان یادگاری بهم داد و شمارش ۱۳۳۹۷ بود (شماره پوله) و من کلی ذوق ملنگ شدم، و حتی تاریخ پریود سه سال اخیرم که ماه به ماه رو برگه نوشتم-حالات روحیم رو شرح دادم تا وقتی تاریخش نزدیک شد بتونم حالتای روحی روانی خشنم رو بشناسم و درست کنترلش کنم و به بقیه نپرم- و گذاشتمش لای تقویمم و در نهایت لیست شماره های مشکوک و مزاحمی که از سوم راهنمایی داشتم. بعله! میزم دوتا کشو داره که همه ی اینا رو تو خودش جا داده. حالا فرض کنید من یه روز بیام خونه و ببینم این کشوها نیمه بازه! باید چه غلطی تو سرم بریزم؟! :/

    • سیمپل
    • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

    خاطره مشترک دهه ۷۰ و ۶۰ - ۷۰ و ۵۰ حتی!

    دیروز بلند آبجی کوچیکه رو صدا کردم " ایـــــــکـــیـــــو ســـــان" مامانم بلند گفت "بـــــــــلـــــه" یه لحظه شوکه شدم بعدش خندم گرفت.

    +اصولا ما دهه هفتادیا خیلی در نظر شصت و پنجاهیا فنچولیم.اسم نوستالژی هم بیاریم بهمون میخندن! :) ولی من میخوام بگم کارتون فوتبالیست ها داره دوباره ساخت و پخش میشه و منم کلی خاطره دارم ازش. تنها چیزِ فوتبالی که دوست داشتم همین سوباسا و کاکرو بودن وگرنه از شعاع ده کیلومتری فوتبالم رد نمیشدم. یه بارم تو بازی جوگیر شدم و اومدم سوباسا بازی در بیارم و گل بزنم بعدش فهمیدم گل به خودی زدم، اونجا فهمیدم من مثل سوباسا نیستم ولی دست کمی از اون کچله که یار سوباسا بود ندارم:)) دیگه در همون دوران طفولیت پرونده فوتبال برام بسته شد تا الان که دوباره سری جدید فوتبالیست ها ( اسم اصلیش کاپیتان سوباسا) هست داره پخش میشه.


    + فقط نت فلیکس! همه قسمتا رو یه جا میده بیرون راحتمون میکنه! این مسخره بازیای انیمه چیه آخه! هفته ای یک قسمتِ بیست دقیقه ای، زجرکشمون میکنن :/

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

    و روزی که در صداها حل میشویم و میمیریم


    • سیمپل
    • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

    یک "خوبی؟" واقعی

    وارد که شدی همه شروع به سلام و احوالپرسی کردن. سلام خوبی؟خوبم!ممنون! خبر سلامتی و جمله های حفظ شده ای که بدون توجه به خودت و بقیه سالها بطور مداوم و از روی عادت به زبون میاوردی. بدون اینکه بفهمی تشنه ی اینی که یکی واقعا از ته قلبش ازت بپرسه "خوبی؟" و منتظرِ جواب واقعی و از ته قلبت باشه... سالها گذشت و هیچکس ازت نپرسید و تو هم جوابی ندادی و عطشت بیشتر شد...

    • سیمپل
    • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

    احساساتی

    یعنی احساساتی تر از منی که میشینم با یه اندینگ انیمه اونم بدون هیچ تعبیری گوله گوله اشک میریزم داریم؟واقعا داریم؟

    • سیمپل
    • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷

    زخم شمشیر!

    دوتا پسرخاله ی کوچیکِ نه چندان کوچیک دارم که خیلی جوکن! یعنی واقعا جوکنا! دیروز رفتیم که تفریحمون رو در دامان طبیعت بگذرانیم و ساعتی گذشت که دیدیم پسرخاله اولی هوارکشان داره نزدیک میشه. گفتیم چخبره دامان طبیعت رو گذاشتی رو سرت؟ گفت بیاین اونطرف که یه خار گنده رفته تو پای داداش کوچیکه و از اینطرف رفته تو و از اونطرف پاش در اومده و فکر کنم فلج شده نمیتونه تکون بخوره اصلا !!! نصف جمعیت اینطرفِ دامان طبیعت رو یا حسین گویان به سمت اونطرفِ دامان طبیعت ترک کردن که برن ببینن چی شده! بابام که ریلکس نشسته بود قلیون چاق میکرد( کلا یکی مغزشم بپاشه بابام میگه چیزی نیست خوب میشه :/ ) مادرم که شروع کرد به ختم قران( زانوش یاری نمیداد به اون سمت بتازه!) داییم پرید که صندلی عقب ماشین رو تمییز کنه بچه رو بخوابونن و ببرن بیمارستان:/ مامانم گفت زنگ بزنین کل اورژانس درحالت آماده باش باشن، منم اون وسط منتظر بودم بچه رو از اونور دامان طبیعت بیارن اینور و بهش تنفس مصنوعی و احیای قلبی بدم :)) چندی نگذشت که دیدیم بقیه دارن از پشت درختا میان جلو و غش کردن از خنده. وقتی اومدن دیدیم پسرخاله دومی از بقیه سالم تر و دوان تره( بر وزن دونده! ) گفتم اینکه سالمه؟ گفتن اره بابا یه خراش برداشته الکی ترسوندمون! رفتم نگاه کردم دیدم یه خراشِ سطحی کنار زانوشه:/ حتی خونم نیومده بود، یعنی اومده بودا ولی چون خونش زورکی بود حتی رنگش قرمزم نبود،محض خجالت دوتا قطره خون صورتی مایل به سبز شبدری ازش فرو ریخته بود!


    + ما با این دوتا بچه داستان ها داریم :))

    • سیمپل
    • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

    224- من هلاک اون عده ایم که با پافشاری بی اندازه میخوان منصرفم کنن:))

    کی میتونه به پشت کنکوری ای که نشسته کل نقشه مترو و اتوبوس تهران رو حفظ کرده بگه تهران انتخاب رشته نکن؟! نه واقعا کی جراتشو داره؟  :))

    • سیمپل
    • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷

    223-بچه پولکی

    بچه تولدشه، اومده میگه برای تولدم هدیه پول بده، من فقط پول میخوام! بچه ی هفت ساله هاااا!!! این خانواده ها دارن بچه هاشونو به کجا میبرن! چرا یه بچه هفت ساله باید بعنوان هدیه درخواست پول کنه بین این همه هدیه رنگی رنگی‌! بچه پولکی :///

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷

    222- ال و لایتِ ذهنم!

    من دوتا شخصیت تو ذهنم دارم، به طرز خیلی عجیبی شبیه شخصیت ال و لایت تو انیمه دث نوت هستن! از نظر کشمکش و موش گربه بازی های بینشون میگم یعنی. بعضی وقتا میان میدونِ ذهنمو خالی میکنن و اون وسط میپرن بهم، منم خیلی آروم و درحالیکه به دیوار زل زدم، از دستشون درحال دیوونه شدنم!

    • سیمپل
    • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷
    نویسندگان