یکی یه تلنگری بزنه و بهم بگه دارم با این زندگی لعنتیم چیکار میکنم...

به تمام شانزده تا نوزده سالگی از دست رفتم فکر میکنم و پیشاپیش از بیست ساله شدن میترسم...

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

    من همونیم که کلی برنامه داشتم!

    تیر ماهم از کف برفت :)

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۲۱ تیر ۹۷

    کی تموم میشه...

    فکر کنم الان از نظر جسمی و روحی در ضعیف ترین نقطه ی تمام ۱۸ سالی که زندگی کردم به سر میبرم

    • سیمپل
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    تلاش نافرجام برای بزرگ شدن!

    ببین ماتیلدا، منم مثل تو دیگه بزرگ نمیشم، از الان به بعد فقط سنم زیاد میشه...

    • سیمپل
    • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷

    ....

    روزای غمگینِ من...

    • سیمپل
    • سه شنبه ۱۲ تیر ۹۷

    پدرخوانده دنیای انیمیشن


    “به دنیا آمدن یعنی اجبار به انتخاب یک دوران، یک مکان، یک زندگی. وجود داشتن در اینجا و این زمان به معنای از دست دادن امکان بی‌شماری از هویت‌های بالقوه است… با این حال وقتی به دنیا می‌آیید بازگشتی در کار نیست؛ و فکر می‌کنم که این دقیقاً دلیل این است که چرا جهان فانتزیِ فیلم‌های کارتونی به این شدت امیدها و اشتیاق‌های ما را به نمایش می‌گذارند. آن‌ها جهانی از امکانات ازدست‌رفته ما را به تصویر می‌کشند “.

    ـ هایائو میازاکی ـ


    +یکی از ترس هام روزیه که هایائو میازاکی دیگه انیمه نسازه.

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷

    اندراحوالاتِ قاراشمیش

    در واقع نمیدونم چی بگم و چطور اوضاع هفت روز اخیرم رو شرح بدم،حوصله هم ندارم، میدونم بقیه هم حوصله ندارن.

    این نسخه دکترمه.(کلیک اون خط خطی هاش هم درون ذهن منه از نظر دکتر!). رفتم واسه یه چیز دیگه نشسته واسم مشاوره میده:/ اصلا یه روانی خنده داری بود که نگو. مریض بودم، درد داشتم، زیر سرم بودم حتی، ولی نمیتونستم دست از مسخره کردنش بردارم! بقیه هم میگفتن داری میمیری دست بردار دیگه! هیشکی عمق فاجعه رو نفهمید! فقط کافیه دودقیقه ویزیتت کنه تا بفهمی روانی یعنی چی ،داشت منم روانی میکرد رسما:))

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

    اندر حکایاتِ اشپزی!

    سوسیس بندری درست کردم، بعد دورش حلقه زدیم پوکر فیس نگریستیمش، بابام گفت پس سوسیسش کو؟ سیب زمینی بندریه یا سوسیس بندری؟ نگفتم یادم رفته سوسیس بریزم توش، گفتم سوسیس خوب نیست نخوریم بهتره!

    دخترهمسایمون صبح میگفت ناهار بامنه بنظرت خورش فسنجون بپزم یا قورمه سبزی؟ دوسه سالی هم از من کوچیک تره، گفتم هیچکدوم بیا جلو تا بزنمت مثل چسب بچسبی کف اسفالت :/

    • سیمپل
    • جمعه ۴ خرداد ۹۷

    زنده ام، فعلا...

    گفت "مطمئنی" فردا هم زنده ای؟

    نه حتی یک درصد! اونی که تو خواب سکته میکنه میمیره از قبل خبر نداشته،اونی که نصفه شب زلزله میاد میمیره خبر نداشته، اونی هم که بیرون تصادف میکنه میمیره خبر نداشته... یه آن ترسیدم! اگه بخوای واقعا بهش فکر کنی فاصلت تا مرگ یه ریسمونه! پاشدم سیمکارت خاک خوردمو انداختم روگوشیم به همه دوستام پیام دادم بیاین یه قراری بزاریم همو ببینیم. رفتم اینستا تک تک سلبریتی های مورد علاقمو پیدا کردم و چیزایی که درمورد هنرشون نظرمو جلب کرده بود براشون دایرکت کردم، تا جایی که بلد بودم انگلیسی، هرچی هم بلد نبودم فارسی،مهم این بود که میگفتم. ماسک پوست میوه ای که میخواستم تابستون درست کنم رو درست کردم و گذاشتم. به خانم آرایشگر زنگ زدم و برای مرتب کردن موهام نوبت گرفتم بعدشم شال و کلاه کردم سمت ارایشگاه.بعد از مرتب شدن موهام گفتم میخوام موهامو صورتی کنم،صورتیِ صورتیِ صورتی! خانم آرایشگر گفت نمیشه فعلا نوبتامون پره برو هفته بعد بیا، گفتم نمیشه فردا قراره بمیرم. خانم آرایشگر چشماش اندازه وزغ شد و همینجور زل زد بهم. دوباره گفتم اصلا معلوم نیست فردا زنده باشم. سرشو برگردوند و گفت این حرفا چیه میزنی،خدانکنه. اخرشم پاسم داد به هفته بعد! اومدم خونه و به مامان گفتم بریم دور دور؟ برگشت چپ چپ نگاهم کرد و گفت برو بشین سر درس و مشقت کنکور داری. با یه بدبختی راضیش کردم هشتم بریم بگردیم، نمیدونم رو قولش وایمیسه یا نه، هیچوقت بهم یه قولِ محکم و قابل اطمینان نداده! اگه بمیرم تا هشتم چی؟ نکنه فردا بمیرم؟ اونم با اینهمه حسرتی که دارم؟! هنور موهامو صورتی نکردم...

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۲ خرداد ۹۷

    بچه های فامیل

    اون بچه فامیلی که همیشه میزدن تو سرتون و نمونه بود -البته از نظر ننه باباتون- همون بچه من بودم. میدونم براتون سخت بود لعنتیا ولی اخه مگه چطوری نفرینم کردین که اینطوری شدم؟! :/

    • سیمپل
    • شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷

    خودباوری

    دوم راهنمایی بودیم و اخرین سالی بود که فائزه باهامون بود.قرار بود تابستون باباش انتقالی بگیره و برن یه شهر دیگه.ما یه اکیپ پنج نفره بودیم که بینمون همه جوره و همه مدله تفاوت بود و تنها نقطه ی مشترک دوستیمون درس خون بودنمون بود.فائزه از اون دخترایی بود که میشد همه جوره بهش حسادت کرد؛ درسخون و نمره اول، خوش اخلاق و خوش برخورد، روراست و با اعتماد به نفس، تلاشگر و با اراده. حتی باباش رئیس بانک بود و کلی پولدار بودن. ولی هیچوقت پیش نیومده بود بهش حسودیم بشه. یه روز که امتحان ریاضی داشتیم و امتحانمون تموم شده بود طبق معمول تو حیاط مدرسه با بچه های کلاسمون وایساده بودیم و جوابا رو بررسی میکردیم و منتظر بودیم تایم امتحان تموم شه و بقیه هم برگشون رو تحویل بدن و ماهم برگردیم سر کلاس. همینطور که جوابا رو میگفتیم یه لحظه فائزه ساکت شد و بعد خیلی ریلکس گفت " همتون این سواله رو اشتباه جواب دادینا" بعدشم یه کاغذ اورد جلو و شروع کرد به حل سواله. درحال حل سوال بود که ما هفت هشت نفری گفتیم " ما هممون یه جواب دادیم، فقط جواب تو فرق میکنه، پس مال تو غلطه" برگشت گفت " همتون یه جواب دادین ولی مال همتون غلطه، من مطمئنم جوابم درسته، اصلا زنگ تفریح بریم بپرسیم از دبیر ریاضی". زنگ تفریح که شد رفتیم و دبیر ریاضی جواب سوالو بهمون داد و معلوم شد جوابِ فائزه درست بوده و ما بودیم که اشتباه میکردیم. بعد از اون خیلی بهش حسودیم شد. چرا اینقدر اعتماد به نفس داشت؟ چرا اینقدر سر چیزی که بهش مطمئن بود محکم و سخت وایساد و گفت "من درست میگم، شاید شما همتون یه جواب داده باشین اما همتون اشتباه میکنین". چرا کم نیاورد؟ چرا به خودش شک نکرد؟ لعنتی! اگه من بودم همون لحظه اول که میفهمیدم جوابم با بقیه فرق داره، حتی اگه مطمئن هم بودم بازم شک میکردم و کنار میکشیدم! همون موقع ها بود که تصمیم گرفتم از اون به بعد با اعتماد به نفس تر و مطمئن تر نسبت به خودم باشم. کلی تلاش کردم و تقریبا همونی که میخواستم شدم. اما نمیدونم چی شد که اواسط دبیرستان دوباره برگشتم به همون آدم نامطمئن و بی اعتماد به نفسی که بودم. روز به روز بدتر میشدم و تا الان که رسیدم به نقطه صفر، نقطه ای که حتی یه ذره هم خودباوری ندارم، اعتماد به نفس ندارم و سر مسائلی که درموردشون مطمئنم کم میارم و میگم این منم که اشتباه میکنم، بقیه درست میگن! اما میخوام تو همین نقطه استپ بزنم. راستش خسته کنندست که حتی ذره ای خودباوری نداشته باشی و همش خودتو سرزنش کنی. دوم راهنمایی که بودم احساسی که نسبت به اخلاقیات یکی دیگه داشتم باعث شد سعی کنم بهتر بشم و شخصیتم قوی تر و محکم تر شکل گرفت. خاطرات و احساساتِ تلخ و شیرینی که از بقیه داریم خیلی اوقات شخصیتمون رو شکل میدن. و میخوام از احساسی که نسبت به ماجرای سالهای گذشته پیدا کردم یه روحیه قوی تر و محکم تر و خودباوری و اعتمادبنفس بیشتر برای خودم بسازم چون خسته شدم از ضعیف بودن.

    • سیمپل
    • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷

    خانوم معلم

    تمام سالها از نداشتن دبیر خوب زجر کشیدیم، به جاش سال چهارم یه دبیر ادبیات گیرمون اومد که کلی درمورد عشق و می و جام و سعدیِ اهلِ دلِ همیشه در سفر و افسانه ی لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت و مثلث عشقی شیرین و فرهاد و خسرو برامون حرف زد و ما عاشق تک تک کلماتی که برامون میگفت بودیم. جبران تمام سالها نشد اما بخش زیادی از خلا "معلم خوب داشتن" رو پر کرد.

    • سیمپل
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    شبیخون

    خواب دیدم با پاراگلایدر دارم تو آسمون رو یه دهکده با کلبه های چوبی و سرسبز و پر از درخت شب هنگام پرواز میکنم. دهکده به طرز عجیبی آروم بود، یه عده آدمِ ساکت بصورت پراکنده از روی زمین آسمون رو دید میزدن، میخواستن منو بگیرن ولی چون شب بود و تاریک درست موقعیتمو تو هوا تشخیص نمیدادن. فکر کنم شبیخون یا یه همچین چیزی بودم! بعدش یکی گیرم انداخت منم با چاقو بود فکر کنم(!) زدم دست راستشو قطع کردم.خشکش زد و موهاش تو هوا سیخ شد! همینجا بودم که یهو با آلارم ساعت از خواب پریدم و نفهمیدم بقیش چی شد!

    • سیمپل
    • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷

    و به همین دلیله که بین من و علم میلیونها کیلومتر فاصله افتاده!

    یادمه معلممون میگفت چه کار بزرگی دوست دارین انجام بدین؟ میگفتم اسب صورتی بسازم یا حتی انسانِ پرنده(بالدار)! همه میخندیدن و فکر میکردن شوخی میکنم. ولی من جدی بودم. هنوزم جدی هستم. اگه بتونم دستی به علم و ژنتیک بیالایم، دوست دارم اسب صورتی و انسان پرنده بسازم.آدمایی با قدرت های ماورایی به دنیا تقدیم بنمایم و نسل انسان های یک شکلِ تکراری رو خاتمه بدم!

    + یکی از حسرت هام اینه که چرا سیصد سال بعد به دنیا نیومدم؟چرا الان؟ دنیا سه قرن بعد چه شکلیه؟ آدما هنوز همین شکلین؟ هیجان انگیزه. میخوام تمام تفکرات و ایده هامو از سالهای دور بنویسم تا شاید سیصد سال بعد یکی دست نوشته هامو پیدا کنه و بخونه و بخنده و بگه: " واقعا همچین چیزای معمولی ای براشون عجیب و غیرقابل باور بود؟"

    • سیمپل
    • سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۷

    به پوچی رسیدم الان!

    واقعا یکی از سوالام از ادمایی که بالای ۳۰ سال سن دارن اینه که چطور ادامه دادی و اینقدر زندگی کردی؟حوصلت شد خداوکیلی؟ من با ۱۸ سال دیگه حوصلم نمیشه! همه چی که تکراریه! آدما آدمن، درختا درختن و قابلمه ها قابلمن! هیچ چیز جالب و عجیبی نیست! یا اگه باشه هم کشف کردنش کار من نیست! خدایا یه آدم فضایی ای سحری جادویی چیزی پخش کن، همه چی تکراری و الکی شده! بعضی وقتا میگم الان درس بخونم بعد شاغل شم بعد ازدواج کنم بعد بازنشست شم بعد مریض شم بعد بمیرم؟خب که چی؟همینقدر الکی؟نمیشه از اول گزینه آخرو بزنیم همه چی تموم شه؟ :/

    دیروز به میم گفتم چطور سی سال زندگی کردی؟ خندید گفت اسکل زندگی نمیکنی که! دووم میاری فقط!

    • سیمپل
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷
    نویسندگان